تبليغاتX
رواق منظر چشم من آشیانه توست

پنجشنبه هفدهم فروردین 1391

المخفیة قبرُها ...

امشب دلم در به درکوچه پس کوچه های مدینه است...

سرش را روی کدام ضریح...

کدام در و دیوار...

کدام خاک...

بگذارد های های اشک ماتم به سر کند؟

نوشته شده توسط زهرا در 0:28 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه بیست و سوم اسفند 1390

...

وقتی بخار زودپز از کنار دستم گذشت و پوستش رو یک تکه برد...

وقتی شبها از سوزش دستم خوابم نمی برد...

معنای «یا رب ارحم ضعف بدنی و رقت جلدی...» رو کمی درک کردم...

 

خدایا آدم خاکی تاب آتش ندارد...

نوشته شده توسط زهرا در 22:46 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه چهاردهم اسفند 1390

برنده بودن یا نبودن مسئله این است...

این هم برای آنها که هنوز می توانند بفهمند دو دو تا میشود چهار تا:

دکتر اردشیر قوام زاده رئیس پژوهشکده خون سرطان و سلول‌های بنیادی خون ساز دانشگاه علوم پزشکی تهران برنده جایزه «برترین محقق جهان در زمینه سرطان و بیماری های خونی شد.
آمریکایی ها گفتند ایران تحریم است: نه ویزا دادند و نه اجازه دادند جایزه به او داده شود.
اصغر فرهادی را اما ویزایش دادند، جایزه هایش دادند بوسیدندش و تبریکش هم گفتند.

یکی میگفت: نه فیلم «جدایی» را دیده ام، نه دلم می خواهد ببینم، و نه از سینما سررشته دارم و نه سینما می روم؛ ولی قرآن را تا بحال ورق زده ام. کتابی که قاعده های کلی به دست آدم ها می دهد از سوی عالمِ کل:

وَلَن تَرْضَىٰ عَنکَ الْیَهُودُ وَلَا النَّصَارَىٰ حَتَّىٰ تَتَّبِعَ مِلَّتَهُمْ قُلْ إِنَّ هُدَى اللَّـهِ هُوَ الْهُدَىٰ وَلَئِنِ اتَّبَعْتَ أَهْوَاءَهُم بَعْدَ الَّذِی جَاءَکَ مِنَ الْعِلْمِ مَا لَکَ مِنَ اللَّـهِ مِن وَلِیٍّ وَلَا نَصِیرٍ ﴿البقرة: ١٢٠﴾

این را صاحبِ قرآن می گوید: اگر دیدی که یهود و نصاری از تو راضی شدند یقین داشته باش که از مرام و مسلک آنها تبعیت کردی و اگر چنین کردی، دیگر امیدی به یاری و ولایت من نداشته باش! جایزه ات را از همانها گرفته ای…

دکتر قوام زاده ی عزیز این جایزه ای که نگرفته ای شرف دارد به جایزه ای که گرفته اند آن هم با این فضاحت. خیلی مبارک باشه!

 

منبع: میوه ممنوعه

نوشته شده توسط زهرا در 19:36 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه دوازدهم مهر 1390

وقتی تو بابای من باشی دیگر غمی نیست!

مرد قصه ما مغازه داشت؛ خیلی وقت بود با رفیقش قرار گذاشته بودند مخارج خانواده سیّد را به عهده بگیرند. سیّد مدتی بود که از دنیا رفته بود و خانواده اش وضع مالی چندان خوبی نداشتند.

چند روزی بود به سرش افتاده بود که هر طور شده امام زمان (عج) را ببیند. خودش خیلی دعاها را امتحان کرده بود و موفق نشده بود. تا اینکه از شیخ رجبعلی خیاط ذکری شنید که باید 40 شب می خواند.

دست به دامان ذکر شد...

هر شب می رفت گوشه ای خلوت پیدا می کرد و سر پایین می انداخت و تسبیح می چرخواند زیر لب ذکر را زمزمه می کرد. چند شبی بود که ذکر را شروع کرده بود اما خبری نبود که نبود.

صبح مثل همیشه بلند شد؛ قفل مغازه را باز کرد... کرکره را بالا کشید؛ «الهی به امید تو»ای گفت و نشست پشت دخل.

از دور پسر بچه سیّد را دید که به طرف مغازه می آید و توی دلش غرولند کرد که: «ای بابا! معلوم نیست دوباره چی می خواد؟»

پسر بچه سلام کرد و گفت: ببخشید! مادرم گفت می شه یه قالب صابون بدین؟ میان حساب می کنن»

مغازه دار با عصبانیت گفت: «مادرت هم فقط ما رو شناخته چرا پیش فلانی نمی ری؟»

پسر بچه خجالت زده دل شکسته بیرون رفت.

مرد قصه ما دوباره تسبیح برداشت ورفت کنج خلوت خودش. چند شب بیشتر نمانده بود تا چهل شب. ذکرش را گفت و آهی کشید و خوابید.

تازه چشمانش گرم خواب شده بود که احساس کرد کسی صدایش می کند؛ نگاه کرد کسی نبود.

دوباره خوابید. کسی به نام صدایش کرد؛ بلند شد تا حیاط رفت  باز هم خبری نبود.

«لا اله الا الله»ی گفت دوباره خوابید.

این بار نامش را بلند تر صدا زدند؛ صدا از پشت در خانه اش بود. به سرعت دوید و در را باز کرد.

سیّدی چهره پوشانده پشت دربود...

رو کرد به مغازه دار گفت: «ما خودمان می توانیم بچه هامان را اداره کنیم؛ می خواهیم شما به جایی برسید!!»

و بی هیچ حرف دیگری رفت...

 

نوشته شده توسط زهرا در 0:31 |  لینک ثابت   • 

شنبه پنجم شهریور 1390

نقاشی قشنگ خدا

2 ماه و 10 روزه که خدا یه هدیه کوچولو بهمون داده...

فاطمه من الان 2 ماه و 10 روزه که از بهشت مهمون خونه ما شده...

اما هنوز به دنیای ما آدم بزرگ ها عادت نکرده...

هنوز به شلوغی های درو برش عادت نکرده...

هنوز از صدای بوق ماشین و زنگ موبایل با ترس از خواب می پره...

گاهی وقتی گریه می کنه احساس می کنم گریه هایش نه از سر گرسنگی که از دلتنگیه...

شاید دلش تنگ میشه واسه خدا...

شاید واسه همینه که بچه های کوچولو انقدر زیاد می خوابن

فاطمه من گاهی وقتی داره خوابش میبره

وقتی چشماش داره رو هم میاد

شروع می کنه با خودش حرف زدن...

شروع می کنه خندیدن...

انگاری که داره با فرشته ها حرف می زنه

فاطمه من وقتی بیدار میشه

گاهی خیلی گریه میکنه

شاید وقتی چشماش رو باز میکنه

دیگه بهشت رو نمی بینه


فاطمه من وقتی بزرگ بشه مثل بقیه آدم بزرگ ها هیچ چیزی از روزهای بهشتی اش به یاد نداره....

نوشته شده توسط زهرا در 15:51 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه بیست و دوم خرداد 1390

با شما نامحرمان ما خامشیم...

پسرک 19 ـ20 سال بیشتر نداشت و با وجود اینکه ناشنوا بود آمده بود جبهه و کارهای مکانیکی رو انجام می داد.

اسمش عبدالمطلب بود...

نشسته بود کنار مزار پسر عموش غلامرضا که تازه شهید شده بود

با زبون کرو لالی خودش شروع کرد به حرف زدن...

همرزماش هم که چیزی متوجه نمی شدن خودشون رو زدن به بی محلی...

عبدالمطلب که دید کسی حرفش رو نمی فهمه با انگشت کنار مزار غلامرضا شکل یه قبر کشید و روش نوشت:

«شهید عبدالمطلب اکبری»

و خندید...

بقیه هم به گمون اینکه داره شوخی می کنه سر به سرش گذاشتن و خندیدند...

طفلکی هیچی نگفت...

یه نگاه به سنگ قبر انداخت و با دستاش نوشته اش رو پاک کرد و آروم بلند شد و رفت.

10 روز بعد جنازه عبدالمطلب رو آوردند و دقیقاً همون جایی که با انگشت نشون داده بود خاکش کردند.

توی وصیت نامه اش نوشته بود:

«بسم الله الرحمن الرحیم»

یک عمر هر چی می گفتم به من می خندیدند.

یک عمر هرچی می خواستم به مردم محبت کنم

فکر می کردند من آدم نیستم و مسخره ام کردند.

یک عمر هرچی جدی گفتم شوخی گرفتند.

یک عمر کسی رو نداشتم باهاش حرف بزنم.

خیلی تنها بودم.

اما مردم!

حالا که مار رفتیم بدونید هر روز با آقام حرف می زدم

و آقا بهم گفت:

تو شهید می شی. جای قبرم رو هم بهم نشون داد.

این رو هم گفتم اما باور نکردید!

نوشته شده توسط زهرا در 13:19 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه پانزدهم خرداد 1390

افتخار های پوچ...

تکذیب کرده بود...

در مصاحبه اش تکذیب کرده بود...

او هیچ وقت نگفته بود مقام معظم رهبری!!

او همیشه ایشان را آیة الله خامنه ای خطاب کرده بود...

با افتخار گفته بود:

من حتی به آیةالله خمینی هم هیچ وقت نگفته ام امام خمینی!!!



فائزه را می گویم...

نوشته شده توسط زهرا در 13:14 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه نوزدهم اردیبهشت 1390

شمر همین آل خلیفه است...

مختار!

راهی نمانده است

همین امشب  

از سریال بیرون بزن

پیش از آن که شمر و سنان کاری کنند

با کمک سازمان ملل

بیرون بزن

 با همین کیان ایرانی و همین ایرانیان

که نشسته اند پای گیرنده هایشان

و با همین شمشیرها

که در دست فرزندان مالک است

به جنگ شمر برویم

و شمر همین آل خلیفه است

همین عبدالله است و همین عبیدالله

و شمر همین شورای اعراب اند

که منجنیق آورده اند در بحرین

و" آیات" خدا را می کشند و لگدمال می کنند

وگرنه اهل سنت با مایند

و عاشقان رسول الله با مایند

تنها شمر و سنان

با آل سعود و آل خلیفه

با آل شکم و آل حرام آن سویند

و آل کاخ سفید و آل کاخ الیزه آن سویند

و آل بی بی سی

همیشه آن سو بودند

به مختار گفتم چاره ای نمانده

باید از دل سریال بیرون زد

با اسب

با شمشیر

با قایق های تندرو و با شعر

که  جهان همین کوفه ست

و عاشقان علی(ع) امشب

بر پشت بام های زمین آتش روشن کرده اند ...

علی رضاقزوه

نوشته شده توسط زهرا در 12:47 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه سی و یکم فروردین 1390

راه در رو...

موضوع نقاشی: جنگل و بیابان


نقاشی اش می آورد روی میزم می گذارد:

توی برگه به آن بزرگی فقط 1 درخت کشیده...

میگم: خب چی کشیدی؟

میگه: خانم اجازه! جنگل...

میگم: خب حیووناش کوشن؟(می دونم نقاشی اش خوب نیست)

میگه: حیووناش غذاشون رو خوردن رفتن یه جای دیگه!!!

نوشته شده توسط زهرا در 18:43 |  لینک ثابت   • 

شنبه بیستم فروردین 1390

سلام علی قلب زینب الصبور...

من...

 هنوز که هنوز است

مانده ام در صبوری مادران و همسران و خواهران و دختران شهدای جنگ خودمان...

 

مرا چه جای درک صبوری زینب(سلام الله علیها)؟....

نوشته شده توسط زهرا در 21:59 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه بیست و چهارم اسفند 1389

وجدان درسی!!!

هیچ چیز بدتر از این حرص آدم رو درنمیاره که به بچه های کلاست که روزهای آخر اسفند رو یکی در میون میان  مدرسه بگی:

«بچه ها فردا دیگه نمی خواد بیایید مدرسه»

و فردا صبح به این امید راهی مدرسه بشی که دیگه هیچ کدوم از اون 10فسقلی دیروزی نمی ان و مدیر بهت اجازه می ده تعطیلات نوروزت رو شروع کنی.

اما همین که وارد کلاس میشی می بینی عین همون 10 نفر سر کلاسن!!!

و وقتی بهشون می گی:

«مگه من نگفتم نیایید مدرسه؟!!»

جواب می دن:

«خانم اجازه! خودتون قبلنا گفتین هر کی مدرسه نیاد بی سواد می مونه!!!»



نوشته شده توسط زهرا در 23:20 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه سیزدهم بهمن 1389

بعد از تو فاطمه می ماند و غمهای بی پایان....

کوچکتر که بودیم وقتی پدر و مادر برای زیارتی یا مأموریتی راهی سفر می شدند

ما بچه ها را می سپاردند دست مادر  بزرگ و پدر بزرگ...

می سپردند دست قوم و خویش ها...

خیالشان راحت بود اگر خدای ناکرده سفرشان برگشت نداشته باشد هستند کسانی که درو برمان را پر کنند...

ما را زیر پر و بالشان بگیرند...


اما این روزها رسول الله در بستر افتاده...

خوب می داند مسافر است...

نگاه می کند به چهره دخترش...

نگاه می کند به قامت دامادش...

نگاه می کند به حنجر حسینش...

نگاه می کند به لب های حسنش...

گریه می کند....

نوشته شده توسط زهرا در 16:0 |  لینک ثابت   • 

جمعه بیست و چهارم دی 1389

وفادار

پيرمردي صبح زود از خانه‌اش خارج شد. در راه با يك ماشين تصادف كرد و آسيب ديد.

عابراني كه رد مي‌شدند به سرعت او را به اولين درمانگاه رساندند. پرستاران ابتدا زخمهاي پيرمرد را پانسمان كردند سپس به او گفتند: بايد ازتو عكسبرداري شود تا جايي از بدنت آسيب نديده باشد.

پيرمرد غمگين شد و گفت عجله دارد و نيازي به عكسبرداري نيست. پرستاران از او دليلش را پرسيدند.

پيرمرد گفت.... زنم در خانه سالمندان است. هر صبح آنجا مي‌روم و صبحانه را با او مي‌خورم. نمي‌خواهم دير شود!
پرستاري به او گفت: خودمان به او خبر مي‌دهيم. پيرمرد با اندوه گفت: خيلي متأسفم. او آلزايمر دارد. چيزي را متوجه نخواهد شد! حتي مرا هم نمي‌شناسد!
پرستار با حيرت گفت: وقتي كه نمي داند شما چه كسي هستيد، چرا هر روز صبح براي صرف صبحانه پيش او مي‌رويد؟

پيرمرد با صدايي گرفته، به آرامي گفت: اما من كه مي‌دانم او چه كسي است...!

نوشته شده توسط زهرا در 11:2 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه دوم آذر 1389

آدم و حوا

آدم که از زندگی خسته می شود

می رود سجاده اش را کنار رود پهن می کند...


حوا برایش یک دامن سیب سرخ به آب می دهد....

نوشته شده توسط زهرا در 13:53 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه بیست و هفتم مهر 1389

پاک شو اول و پس دیده بر آن پاک انداز

امروز در هجوم اشک هایمان

در بی اختیاری فریادهای «خونی که در رگ ماست هدیه به رهبر ماست»

در بحبوحه شوقمان برای دیدارتان

قدم به شهرم گذاشتید...


و من از تمام لحظه هایی که در شهرم نفس می زنید تنها به یک نگاهتان قانعم.


نوشته شده توسط زهرا در 11:39 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه هجدهم مهر 1389

کسی در راه است...

من خواب دیده ام...

کسی می آید...

کسی که همرنگ گل های بهاری است...


من خواب دیده ام...

کسی می آید ...

کسی که با هر قدمش هزاران ستاره به شب های شهرم می پاشد...

من خواب دیده ام...

او می آید و خورشید به استقبالش آغوش می گشاید....


نوشته شده توسط زهرا در 12:10 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه دوازدهم مهر 1389

خدایا گریه نکن!

هوا گرفته بود...

باران می بارید...

کودک رو به آسمان کرد و گفت:

خدایا گریه نکن...

درست می شه...

ما آدما یک روز بنده خوبی می شیم!

نوشته شده توسط زهرا در 10:24 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه یازدهم شهریور 1389

دو قدم مانده تا خدا

انتخاب یک آیه از بین آیات جزء5 کار سختی بود.

کاغذ رو گذاشتم کنار دستم رو موضوعاتی که جای کار داشت رو یادداشت می کردم:

حیا و عفت، حسادت، مرگ، شیطان...

بین همه این ها شیطان رو انتخاب کرده بودم. کتاب تفسیر رو باز کرده بودم و دنبال مطالب بیشتری بودم.

اما آیه دیگه ای نگاهم رو طرف خودش کشید:

«وَ مَن أحسَنَ دینًا مِمَّن أسلَمَ وَجهَهُ الله وَ هُوَ مُحسِنٌ واتَّبَعَ مِلّةَ إبراهیمَ حَنیفاً وَاتَّخَذُاللهُ إبراهیمَ خَلیلًا»

(دین و آیین چه کسی بهتر است از آن کس که خود را تسلیم خدا کند و نیکوکار باشد و پیرو آیین خالص و پاک ابراهیم گردد؟! و  خدا ابراهیم را به دوستی خود انتخاب کرد.)

نساء ـ125

تا به حال هیچ وقت به طور جدی به این مسئله فکر نکرده بود که چرا به حضرت ابراهیم(ع) لقب خلیل الله رو داده اند؟

همیشه پیش خودم فکر می کردم چون از امتحانات خدا سربلند بیرون اومده یا اینکه چون بنده خوب خدا بوده  شایسته  خلیل اللهی شده.

اما دیدم خداوند برای هر پیامبری امتحان خاص خودش رو گذاشته:

یکی رو با بیماری...

دیگری رو با قرار دادن در معرض گناه...

دیگری رو با فراق فرزند...

و همه هم سربلند شدند.

پس چه صفتی در حضرت ابراهیم(ع) بوده که خدا اینطور عاشقانه اون رو در آغوش می گیره و به بقیه بنده هاش نشون میده و می گه:«من ابراهیم رو به دوستی خود انتخاب کردم»

قضیه شیطان رو رها کردم به حال خودش و رفتم دنبال دوستی خدا و ابراهیم(ع):

خدا در این آیه دین حضرت ابراهیم(ع) رو دین «حنیف» معرفی می کند :

«حنیف» یعنی کسی که از راه باطل به راه راست رو آورده است.

و این دین «حنیف» را بهترین دینی می داند که باید از آن پیروی کرد:«وَ مَن أحسَنَ دینًا...»

اما این دین حنیف چه ویژگی هایی دارد که خداوند بندگان را به پیروی از آن دستور می دهد؟

اولین ویژگی از بیان این آیه شریفه تسلیم محض خدا بودن است:«مِمَّن أسلَمَ وَجهَهُ الله...»

 

در بعضی تفاسیر دیدم که تأکید شده بود بر اینکه تسلیم امر خدا بودن مقامی برتر از رضایت به قضای الهی است.

دومین ویژگی انجام اعمال نیک است به زبان و قلب:«وَ هُوَ مُحسِنٌ...»

به قول حضرت محمّد (صلی الله علیه و آله و سلم) یعنی اینکه هر عملی را که انجام می دهی در راه خدا و برای خدا باشد و در آن کار خدا را شاهد و ناظر خود بدانی.

بعد از بیان این ویژگی هاست که خدا می گوید بهترین، کسی است که پیرو این دین باشد که منظور حضرت محمّد (صلی الله علیه و آله و سلم) است.

از امام صادق (ع) سؤال شد دلیل مقام خلیل اللهی حضرت ابراهیم(ع) چه بود؟

حضرت پاسخ دادند:

«خداوند ابراهیم را به عنوان خلیل خود انتخاب کرد زیرا هرگز تقاضا کننده ای را محروم نکرد و از هیچ کس جز خدا تقاضای کمک نکرد.»

شاید دلیل این که خداوند پس از بیان ویژگی های دین حضرت ابراهیم (ع) جمله ی«وَاتَّخَذُاللهُ إبراهیمَ خَلیلًا» را آورده این باشد که می خواسته به ما بگه:

شما هم اگر تسلیم باشید و اعمال صالح انجام بدهید دوست من خواهید بود.

 

هر که برای خلیل شدن داوطلبه دستش بالا...


لبیکی بود به هیئت وبلاگی سبو

به میان داری آب، خرد و روشنی

نوشته شده توسط زهرا در 18:54 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه سوم شهریور 1389

چهار انگشت تا حقیقت

رفته بودم هیئت تا برای میلاد امام کرامت(ع) حدیثی پیدا کنم، تک تک حدیث ها رو می خوندم ...

یکی از حدیث ها چشمم رو گرفت:

 

بين حق و باطل به اندازه چهار انگشت فاصله است؛ آنچه با چشمت بينى حق است و چه بسـا بـا گـوش خـود سخـن بـاطل بسيـارى را بشنوى .


یعنی منو یاد یکی از خاطرات دانشجویی ام انداخت:

دختر خاصی بود.

اینکه می گم خاص به خاطر رفتارش بود:

توی اتاقش تنها بود...

زیاد با کسی دم خور نمی شد...

برای بچه های خوابگاه عجیب بود که با این افزایش دانشجو و این که هر اتاق باید سه نفره می بود پس چرا اتاق این خانوم تک نفره است؟!

از نظر سنی هم کمی بزرگ تر از بچه های خوابگاه بود...

لباس پوشیدنش هم خاص بود...

یعنی لباس پوشیدنش بود که بیشتر آدم رو متوجه خودش می کرد...

آدم بدحجابی نبود اما رنگها و مدلهایی که انتخاب می کرد یه جوری نگاه آدم رو می کشید طرف خودش.

هر کس چیزی در موردش می گفت...

هیچ کس نظر خوبی در موردش نداشت...

دروغ چرا خود من هم نظر مساعدی روش نداشتم...

به نظرم آدم خودخواه مغروری میومد که حتما به خاطر اینکه یه پارتی پر و پیمونی داشته تونسته بهترین اتاق خوابگاه رو به تنهایی صاحب بشه.

تا اینکه یک شب که مجبور بودم برای امتحان فردا تا صبح بیدار باشم از پنجره اتاقم نگاهی به محوطه خوابگاه انداختم.

محوطه خوابگاه پر از درختای بلند چنار بود که روزهای خوابگاه رو زیبا می کرد و شبای خوابگاه رو با سایه هاشون ترسناک.

همین جوری که بیرون نگاه می انداختم دیدم تو اون تاریکی یه نفر سجاده انداخته زیر یکی از چنارها...

سر گذاشته بود سجده و دعا می کرد...

یه جورایی حسودیم شد به حال و هواش...

رفتم تو محوطه ببینم این کیه که این وقت شب داره واسه خدا دلبری می کنه...

اصلا فکرشم نمی کردم همون آدمی باشه که همه جور حرفی پشت سرش بوده!

 

از کنارم رد شد ...

تو چشام نگاه کرد و با خنده گفت: سلام...

 

همین برخورد باعث دوستی ما شد.

 

تازه فهمیدم

حافظ کل قرآنه و قبلا از دانشجوی دانشگاه بوده و به خاطر ممتاز بودنش استخدام رسمیه دانشگاه شده  و این امکانات رو هم دانشگاه در اختیارش قرار داده...

کلی از خودم خجالت کشیدم....

 

نوشته شده توسط زهرا در 21:41 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه بیست و ششم مرداد 1389

آسمان تکیه به دستان تو دارد....

 می گویند هر وقت آب می نوشی بگو:

یا حسین(ع)....


این روزها که آب می بینی و نمی نوشی آرام بگو:

یا اباالفضل(ع)....

نوشته شده توسط زهرا در 17:50 |  لینک ثابت   •